تصورات بسیاری که ذهن شما را احاطه کرده می تواند موجب بوجود آمدن انتظاراتی غیر واقعی شود. مطمئنا اگر دائما به دنبال یک زندگی سیندرلایی تا ابد شاد باشید، ناامید خواهید شد.

تلویزیونی نباشید
اگر شب ها تا دیر وقت تلویزیون نگاه می کنید و به فیلم های کلاسیک علاقه مندید، اگر آهنگهای عاشقانه گوش می دهید یا اگر رمان های عاشقانه می خوانید، بنابراین شاید تصویری از ازدواج در ذهن خود بسازید که با واقعیت در تعارض باشد.

به این موضوع فکر کنید که تقریبا تمام خانواده ها در این فیلم ها، خانواده های سنتی هستند. آنها ظاهرا با مشکلات جدی ای روبرو نیستند، چرا که موضوعاتی از قبیل ازدواج زود هنگام، مشکلات فرزندان با نامادری و ناپدری ها، خیانت، مواد مخدر، سرکشی های اجتماعی، بیکاری، مشکلات سخت اقتصادی، تهدیدات و حتی طلاق محور داستان قرار نمی گرفتند. پدر نان آور خانه بود و مادر خانواده را تر و خشک می کرد.

شاید این فیلم ها این فکر را به شما القا کند که زندگی همیشه عالی بوده و تمامی نیازهایتان می بایست توسط همسرتان برآورده شود، با آمدن بچه ها همیشه زندگی بهتر می شود ( بچه ها شیرینی زندگی اند )، ازدواج تمام مشکلاتتان را حل می کند و از این پس با شادی زندگی خواهید کرد.

عوامل یک ازدواج موفق
ازدواج شما برای موفقیت نیاز به عشق، حمایت، شکیبایی، ارتباط متقابل، انتظارات معقول، مراقبت و نگهداری و کمی هم حس شوخ طبعی دارد.

تصورات و واقعیات ازدواج
در این جا چند نمونه از تصورات رایج درباره ازدواج و واقعیت آنها را به شما می گوییم.
تصور : با ازدواج درد تنهایی مرتفع می شود.
واقعیت : بسیاری از متأهل ها هستند که هنوز هم احساس تنهایی می کنند.

تصور : بعد از ازدواج یک انسان کامل می شوید.
واقعیت : یک زوج می توانند مکمل یکدیگر باشند، اما شاید در تکامل فردی هم تاثیری نداشته باشد. شما بخش عمده تکامل فردی تان را باید در دوران تجرد به دست آورید نه این که به امید کسی باشید که از راه برسد و در کنار او تکامل پیدا کنید.

تصور : اگر ازدواج نکنم بیچاره و بدبخت می شوم.
واقعیت : ازدواج ضرورت است و توصیه دین ما. اگر موقعیت مناسب ازدواج داشتید، حتما ازدواج کنید اما اگر حس می کنید از سن ازدواجتان گذشته و فرصت مناسبی ندارید، لازم نیست خودتان را سرزنش کنید یا احساس کنید زندگی تان به پایان رسیده است. افراد مجرد بسیاری وجود دارند که واقعا شاد هستند و مشکلی ندارند. شما هم یکی از آنها باشید.

تصور : عشق همیشه در زندگی پا برجا خواهد ماند.
واقعیت : تقریبا تمامی افراد در روابط خود پستی و بلندی هایی را تجربه می کنند. مشکلات و سختی های روزمره زندگی مشترک اغلب، احساسات عاشقانه را تحت الشعاع قرار می دهد. این را به یاد داشته باشید که در طول زندگی شکل و شمایل عشق تغییر می کند و شاید در ظاهر از تب و تاب آن کاسته شود اما عمق بیشتری می گیرد و به صورتی دیگر نمود پیدا می کند.

تصور : ازدواج موجب شادی فرد می شود.
واقعیت : نمی توانید انتظار داشته باشید که همسرتان برای شما منبع شادی باشد. شادی درون باید از خود شما نشأت بگیرد. شاید ازدواج، قسمتی از شادی فردیتان را پر کند، اما نمی تواند منبع اصلی شادمانی باشد.

تصور : اگر واقعا عاشق هم باشید، هیچ مشکل اساسی ای نخواهید داشت.
واقعیت : یک ازدواج موفق بدون مراقبت، تعهد و تلاش و صرفا با عشق بدست نمی آید.

تصور : همسرم باید تمام نیازهای مرا بدون بازگو کردن من بشناسد.
واقعیت : حال، چون ازدواج کرده اید بدین معنا نیست که بتوانید ذهن ها را بخوانید. باید به همسر خود بگوئید که نیازهای شما چیست.

تصور : هر نوع ناسازگاری و کشمکش نشان دهنده فقدان عشق است.
واقعیت : ناسازگاری در هر ازدواجی وجود دارد. سعی کنید عاقلانه و در جهت بهبود رابطه تان با آن برخورد کنید. مبارزه سالم با این تنش ها این است که در آن تنها به فکر برنده شدن نباشید.
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 175 نظرات: 0
ک تئوری زندگی بهتر در سازمان ملل وجود دارد به اسم UNDP شخص شاخص پایین‌تر از سطح فقر و روی خط را سطح متوسط و بالای خط را سطح بالا یا مرفه می‌گویند و ؟؟؟؟ کار می‌کنند رفاه و امنیت دو ویژگی و شاخص زندگی بهتر ، در سطح فثر شاخص توسعه یافتگی ، تغذیه ، حمل و نقل محیط زیست و در محیط زیست آلاینده‌ها را می‌آورند .
در شاخص ، آموزشی : در آمد سرانه که خودش مهم است . امکانات آموزشی حوزه آموزشی ( سرانه فضا ـ معلم ) و براساس استانداردهای اعلام شده شروع به طبقه‌بنید کشورها می‌کنند . مثلاً در حوزه اقتصاد با درآمد سرانه که اندازه گیری می‌شود با خرید تغذیه...

مبنای زندگی بهتر چیست؟

▪ شاخص زندگی بهتر : سلامت روانی ـ رفاه ـ بهداشت :
در کشور ما شاخص زندگی بهتر عدالت اجتماعی رفاه را و هم امنیت را شامل می‌شود توجه می‌کنند .
در بخش توسعه در حوزه آموزشی مطرح می‌شود . آموزش باید بتواند به گونه‌ایی باشد که فرد توانمند به عنوان یک متغیر هم برای خودش و هم برای محیط یک عنصر موثر باشد
از اینها استفاده می‌شود که بهتر است مهدها روانشناختی اداره نشود بلکه جامعه شناختی ( جامعه شناس ) اداره شود . یعنی کودک را برای جامعه پذیر شدن حرکت بدهیم . حتی نوراهای مکالمات فارسی در کنار انگلیسی ایجاد شود . خودبخود کودکان را آموزش دهیم تا در زمینه رفاه کمک کند .
در توسعه ( در حوزه آموزشی ، می‌گوید آیا آموزش موجب متبلور شدن فرد کمکی نکند . پس تبلور ناشیا ز آموزش مهم است .
جامعه‌ایی که پس انداز ندارد هیچوقت نمی‌تواند توسعه پیدا کند و خودش را پشتیبانی نماید . ( مانند هزینه احتیاطی در بحث مالی ) پس انداز توسعه را رقم می‌زند .
▪ اجزاء : الگو یعنی تغییر ، تحول ، تولد صورت می‌گیرد .
یعنی ما می‌توانیم راحت بنشینیم ، بحث کنیم . در آموزش جلو برویم حرکت ملایم داشته باشیم و آماده شویم برای یک سال آینده . چون این کار را برای یک سال دیگر می‌گذرانیم . کارهای رفاهی با توسعه گروه و ... و در بر مطالعاتش نشان داده که در اروپا پروتسانها توسعه را رقم زدند و یکی از علل بزرگ آن طبق مقاله‌نایی که روی بچه‌های زیر ده سال بحث می‌کرد . وقتی با اقتصاد بالاروی بچه‌ها کار شود کلان خواه می‌شوند . پروتستاها مالک توسعه غرب شدند بخاطر ۲ چیز : یکی خیلی شدید آرزوهای بزرگ بچه‌ها را تقویت کردن و از آنها خواستند بزرگ بیندیشند و دومین ویژگی ، ارزش را به کار دادند یعنی کار را مقدس دانستند و این باعث شد بچه‌ها قناعت را هم یاد بگیرند .
کار وقناعت در بچه‌ها مهم است . پس انداز به معنای سپرده بانکی و یا پولی راکد نیست . در توسعه پس انداز به مفهوم اطلاعاتی که تولید می‌کند . امروز نمی‌خواهد مصرف کند و محصولش را آلان نمی‌خواهد پس مضطرب نیستند . با آرامش کامل جلوی پایش را می‌بیند با پژوهش چیزی که خیلی مهم است الگوی کار است . باید روی الگو کار کنیم . در واقع همه چیز برمی‌گردد روی الگوی نگرش الگو صاحب چند چیز ( تئوری ـ ابزارها ، روش‌ها ،‌هدف‌ها ) در توسعه از الگوی دور برد استفاده می‌شود .
ولی مادر الگوی نزدیک بخاطر همین که مسئله را حل کنیم هنوز اضطراب حل نشده و مسئله دیگر سراغمان می‌آید . اولین اتفاق در اثر پس انداز که پنج سال آینده را ببینیم . آرامش خاص اس تکه روی می‌دهد خودمان محیط را معنا دار می‌کنیم نه محیط ما را . بنابراین آرام رهبری سازمان در دستان ما است .
کم کم با خودمان این تعاریف شروع می‌شود MOS مند داوری چیست ؟ به چه مفهوم است ؟ به قضاوت هم پی‌می‌بریم و می‌توانیم ارزیابی محیط را داشته باشیم . اگر مسئله‌ایی ایجاد شود نگران و مضطرب نمی‌شویم . می‌توانیم قضاوت کنیم و از هدف دور نشویم . پس مادارای تجزیه و تحلیل شخصی می‌شویم و این خیلی ارزش دارد .
مسئله مهم دیگر در توسعه همکاری بین بخشی است یعنی کم کم یک زنجیز شوید اگر بخواهید هر کدام مثلاً ۵/۱ میلیون ریال پول تبلیغ بدهید . هر کدام ۲۰۰ تومان همان بازتاب را دارد . هزینه کمتر خواهد شد . چون گروهی تبلیغ می‌کنید و در گروه بودن عضو انجمن بودن یک مزیت است و از این طریق پس انداز و رفاه نیز نصیب‌تان می‌شود .
● آیا استعداد فطری است یا ژنتیکی ؟
یک عده می‌گویند براساس ژن هر آدم در یک بخشی از ماجرا توانایی دارد این یک پروسه است . باید آن را کشف کرد و بیرون کشید و یک جایی می‌گوید این توانایی خیلی فراگیر است و یک جایی می‌گوید می‌تواند بروز خوبی داشته باشد و در یک جا محیط را هم مطرح می‌کند . هوش طبقه بندی می‌شود . مثلاً هوش صنعتی ـ هنری و ...
در کشورهای توسعه خود استعداد یک سرمایه است و میلیون‌ها ارزش دارد . در کشورهای برجسته دنیا ۶۳% ثروت منابع انسانی است و ۲۵%‌منابع فیزیکی و ۱۱% منابع طبیعی . یعنی ۶۳% ثروت کشور توسعه یافته کشف ایده‌های انسانی است که باعث بروز ثروت می‌شود .
در کشورهای توسعه یافته شدیداً روی استعداد سرمایه‌گذاری می‌کنند . هر چه نظام آموزشی ناکارآمدتر باشد هزینه براست در کشورهای توسعه آموزش یک اصل بزرگ است و خیلی کارها را می‌تواند انجام دهد .
پس الگوهای تغییر و تحول و تولد باعث تغییر می‌شوند . در مدل کار رفع ضعف و محدویت خیلی چیزها را تغییر می‌دهد . در شغل خودتان ببینید چه چیزهایی خاطره تلخ تولید می‌کند و باعث دلسردی می‌شود و بعد بروید روی گسترش . آرام کار کنید . اول محدودیت را رفع کنید مطالعه روی گسترش خیلی مهم است مثلاً‌ آیا می‌توانیم بجای ۱۲۰ نفر ۱۵۰ نفر کودک داشته باشیم ؟ این خودش موقعیت است و هم عامل شکست ( اگر مطالعه نداشته باشیم )
● رفع محدودیت ارزان‌ترین راه توسعه است .
در الگوهای توسعه ما سازمان‌های خدماتی مستقیم و یکی از ارکانش نیروی انسانی است . پس در مهدهای سرمایه‌های اصلی آموزش ارتباط است . متریال ما اطلاعات و محصولمان توان زدایی . در بخش بعدی آموزش مربیان مهم است که ارتباط خودشان و خودشناسی خود را رشد دهند فراموش نکنید آموزش طوری است که آرام حرکت می‌کنیم . امنیت را رشد بدهیم در بین مربیان ، بهتر است فرد را متوجه رشد خودش بکنیم و رفاه و امنیت خودش
مسئولیت یعنی پرسش از خویش . یعنی تو که مسئول هستی به پرسش‌های اتفاق افتاده جواب دهی در برنامه‌رویکردکار را مشخص کن . مشخصات برنامه . ( همکاران ، تئوری ، روش‌ها ، هدف‌ها )
● در توسعه باید چهار مدل کار فکری داشته باشید .
۱) تفکر روزمره ( تفکر واکنشی )
۲) تفکر برای عمل کردن برنامه‌ ( برای ۲ تا ۳ ماه )
۳) تفکر برای تحقق رویاها
۴) تفکر برای رویا سازی تازه
عموماً از افراد هر چهار مورد را با هم دارند وسعی می‌کنند از هر کدام بهره ـ انگیزه ـ انرژی ـ امید ـ اعتماد بنفس و حرکت برای آینده و احساس توانمندی را بگیرند .
ابهام یعنی ناپیدا بودن چند نکنته با هم ،‌مثل کوه یخ که قسمتی را می‌بینیم ولی قسمتی که زیرآب است نمی‌بینیم یعنی ارتباط با محیط و اتصا‌ل‌ها را نمی‌دانیم . ابهام با گنگ بودن فرق دارد
از خطا نترسید و به تخصصتان بی‌اعتمادی نکنید . هم فکری کنید نگزارید اعتماد بنفس شما کم شود . خطا کردن شما را به سرزمین جدید می‌رساند به نقد دیگران اعتماد کنید . شاخص اصلی بهبود کیفیت
● چه زمانی وقت تغییر رسیده ؟
زمانیکه مشکلات پایدار باشند ، روابط لذت بخش نیست ، احساس ‌می‌کنید از پیشرفت خبری نیست
زندگی شدیداً تکراری شده ، فشار عصبی افزایش پیدا کرده ، روش‌های قبلی از کارآیی افتاده
تعداد تصمیمات پاسخگو به بحران زیاد شده باید خود را افزایش دهیم . وضعیت جدید بوجود بیاوریم . حق خودم می‌دانم که از زندگی لذت ببرم . لیاقت را دارم که از زندگی لذت ببرم . وقتی که خود ضعیف شده است پاسخگو به مسائل نخواهد بود اول هر چیزی باید با شناخت آغاز شود و بعد تغییر . اگر خودم را نشناسم چه چیزی را می‌خواهم تغییر بدهم . در الگو و مدل کار باید به همه توان‌ها توجه کرد . آموزش مربی ـ ساختار منابع و باید به همه باهم رشد بدهیم و به همه چیز فکر کنید تا پس انداز اتفاق بیفتد .
از در ون شناخت از خود . در بحث تغییر و خودشناسی هر چه زودتر پیام را دریافت کنیم هزینه تغییر پایین خواهد بود .
نیاز به تغییر داریم . ساختار نوینی بنا کنیم و آرام پوس انداختن را داشته باشیم .

منبع:ویستا
ویرایش وتلخیص:آکاایران
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 161 نظرات: 0
در این نوشتار این پرسش کهن که "معنای زندگی چیست؟" بررسی می گردد. گزاره ی " معنای زندگی چیست" درواقع به این گزاره ارجاع می کند که" چه چیزهایی زندگی انسان را معنا می بخشند." اگر معنای زندگی را از زندگی بر اساس اخلاقیات یا جستجوی سعادت و ثروت مجزا کنیم، پس چه چیزهایی به زندگی ما معنا می دهند؟ برای دستیابی، شناخت و تحلیل معنای زندگی باید به چه مسائلی بپردازیم؟ یکی از پرسش هایی که همواره بسیاری از فلاسفه را درگیر خود کرده است همین پرسش است.

در پاسخ به این پرسش هیچ گونه اجماعی وجود ندارد و رویکردهای گوناگونی برای پاسخ به این پرسش وجود دارند. یکی از پاسخ ها به این پرسش انتخاب اهداف ارزشمند است. پاسخ دیگر رضایت و خرسندی از انجام کارهاست. در همین دو پاسخ به سادگی ممکن است مرز بین زندگی معنا دار و زندگی اخلاقمدار از بین بروند و ما در یک تسلسل گرفتار شویم. اما در این دو پاسخ یک نکته روشن است، اینکه در این رویکرد اهداف هستند که زندگی انسان را معنادار می کنند؛ اما کدام اهداف: اهدافی که ارزش های مثبت دارند یا اهدافی که به زندگی ما انسجام می دهند، آن را قابل فهم می کنند و یا اهدافی که از زندگی حیوانی-غریزی ما فراتر می روند. اگر برای رسیدن به پاسخ به پرسش اولمان به اهداف بسنده کنیم، ممکن است به این نتیجه نیز برسیم که می بایست از قبل، معنایی در برخی اعمال، مقام ها یا جایگاه ها، تجارب و روابط مشخص وجود داشته باشد که به زندگی معنا بخشیده اند و این مشخصه ممکن است قابلیتی متافیزیکی و نیرویی معنوی تلقی شود. اما این رویکرد مغایر با رویکردی است که برای مثال سارتر با اگزیستانسیالیسم درباره ی معنا بخشیدن به زندگی دارد، به این معنا که انتخاب های فرد به زندگی او معنا می بخشند و در این انتخاب ها بی شک ارزشی پیشینی یا متافیزیکی و معنوی وجود ندارد.

پرسش دیگر این است که آیا خوبی ها یا فضیلت هایی وجود دارند که می بایست اهداف انسان قرار گیرند تا به زندگی او معنا ببخشند مانند اهمیت عشق و ازخودگذشتگی. آیا ما می توانیم و یا می بایست پیش از انتخاب اهدافمان این معیارهای خوبی را در نظر داشته باشیم؟

با اینکه برخی معتقدند که درجستجوی معنای مشخصی برای زندگی بودن بیهوده است چرا که چنین چیزی یافت نخواهد شد، کماکان بسیاری برآن اند که معنای زندگی ممکن است در شرایطی خاصی رخ دهد که در آن فرد احساس غرور یا ستایش می کند، عشق و از خودگذشتگی ، توانایی هایی که زندگی فرد را اندیشمندانه و خردمندانه می کنند، رضایت فردی، پای بندی به اخلاقیات و انتخاب های اخلاقی و از این قبیل. اما باید به این نکته دقت کنیم که مفهوم معنای زندگی با ارزش زندگی و ... را یکسان نپنداریم. از یکسو می بایست زندگی فاقد معنا را نیز تعریف کنیم. برای مثال آیا زندگی فاقد معنا از نگاه ما به زندگی غریزی حیوانی اطلاق می شود؟ ولی آیا این گونه نیست که زندگی غریزی دنیای حیوانات درپی این هدف است: بقا. در این صورت، پس از آن این سوال مطرح می شود که آیا بقا بی معناست؟ همچنین زندگی فاقد معنا را نمی توان صرفا با زندگی نامعقول، پوچ یا تلف شده یکی دانست. آنچه مبرهن است این است که معنای زندگی با زندگی سعادتمند، زندگی منصفانه و یا یک زندگی ارزنده تمایز دارد.


ماوراء الطبیعه گرایی و معنا

بخشی از نوشتار بسیاری از فلاسفه از آغاز تا کنون حصول معنای زندگی بوده است که هر کدام به شیوه ی خاصی و در مکاتب فلسفی گوناگون نظریه پردازی شده اند. اغلب این نظریات به صورت کلی بر بنیانی متافیزیکی استوار گشته اند. در این میان، رویکرد نظریات ماوراء الطبیعه گرایان چنین است که معنای زندگی در ارتباطی خاص با عالم معنوی یا روحانی شکل می گیرد. به این ترتیب، اگر خدا یا روح وجود نداشته باشد یا فرد به هر دلیلی در ارتباط با این دو ناموفق باشد، ماوراء الطبیعه گرایی ( موکدا سنت غربی آن در فلسفه) برای حصول معنای زندگی انسان شکست خواهد خورد. برعکس، نظریات طبیعت گرایانه مدعی اند که معنای زندگی تنها به واسطه ی علم و با شناخت جهان مادی به دست می آید. اگرچه ممکن است آنها بعضا به این امر قائل باشند که معنا از حیطه ای الهی سرچشمه می گیرد اما معتقدند که زیستن در زندگی مادی برای دستیابی به معنای زندگی بسنده می کند. باید این را نیز ذکر کرد که فضایی منطقی نیز برای نظریات غیر طبیعت گرا وجود دارد که در آن معنا تابعی است از صفات انتزاعی که نه روحانی هستند و نه فیزیکی.

متفکران ماوراء الطبیعه گرا در سنت تک خدایی اساسا به دو رویکرد خدا محور یا روح محور تقسیم می شوند. نخستین متفکران ماوراء الطبیعه گرا خدا را موجودی معنوی می پنداشتند که همه چیز می داند، سراسر خوبی است، سراسر قدرتمندی است و دنیای مادی را به وجود آورده است تا زندگی را معنا ببخشد. متفکران بعدی به جای خدا، روح را آن چیزی می دانستند که معنای زندگی را می سازد، حتی در شرایطی که هیچ خدایی در جهان وجود نداشته باشد. البته، بسیاری از ماوراء الطبیعه گرایان معتقد بودند که ارتباطی ضروری بین خدا و روح وجود دارد. یکی از رایج ترین مباحث در این حیطه این است که زندگی فرد با انجام اهدافی که خدا برایش اختصاص داده، معنادارتر و کامل می شود. دومین مبحث این است که خدا برای آفرینش جهان برنامه ای مقرر کرده است و زندگی فرد در صورتی معنادار می شود که به خدا در تحقق این برنامه یاری بخشد. به این ترتیب، اگر فرد نتواند اهداف خدا را تحقق ببخشد، در حصول معنای زندگی شکست خواهد خورد. نظریه پردازان مختلف هدف گرا درباره ی چیستی هدف خدا برای دستیابی به معنای زندگی نظریات متعددی دارند. بسیاری مدعی اند که تنها راه رسیدن به معنای زندگی انجام قوانین اخلاقی است. ولی ما قادر نخواهیم بود استانداردی جهان شمول از قوانین اخلاقی داشته باشیم که بی تردید از جانب خدا طرح ریزی شده باشند. برخی از هدف گرایان نیز معتقدند که به وجود آمدن ما توسط خدا به دلیل مشخص، زندگی ما را از تصادفی و بی معنا بودن بازمی دارد. اما دلایلی که در پس اراده ی خدا مبنی بر تصادفی نبودن هستی ما وجود دارند مبهم هستند و نیز هنوز معنای چندپهلوی تصادفی بودن بر ما روشن نیست. اصولا در چنین نظریاتی برای دستیابی به معنای زندگی می بایست چنین پیش فرض گرفته شود که ما توسط یک خالق و با هدفی مشخص به وجود آمده ایم، اما نظریه ی تکامل و نظریات گوناگونی خلاف این را می گویند.

دیگر رویکرد خدا محور به جای تاکید بر هدف گرایی به نامتناهی بودن خدا تاکید دارد. آنها مدعی هستند که چون انسان موجودی فانی است برای معنابخشیدن به زندگی خود به سرچشمه ای نامتناهی و ازلی نیاز دارد و این سرچشمه همانا خداست. اما یکی از مخالفت های رایج به این رویکرد این است که زندگی انسان فانی می بایست بدون متصل شدن به امری نامتناهی و ازلی معنا داشته باشد. به بیانی دیگر، انسان به مثابه ی موقعیتی فانی می بایست معنای خود را از فقط در خودش جست و جو و از خودش کسب کند و نه چیز دیگر. حتی ممکن است برای یافتن معنای زندگی، آن را در چیزهای زیبا و ارزشمند بیابد.

اما یکی از ایراداتی که بر این نظریات هدفمند یا نامتناهی بودن خدا تاکید دارند این است که اگر با دیدگاه طبیعت گرایان قضیه را نگاه کنیم، می توانیم به سادگی به جای خدا طبیعت را قرار دهیم. خدا محورپنداران چنین ادعا می کنند که می بایست خدایی در پس همه چیز وجود داشته باشد تا جهان را منصفانه سازد. برخی دیگر نیز بر این باورند که تنها یاد خدا با عشق اوست که به زندگی همه ی ما معنا می بخشد. اما سوال اینجاست که آیا به راستی جهان منصفانه است؟ همچنین آیا جز این است که ما در زندگی گروهی با یکدیگر و انتقال عشق و عاطفه ی به یکدیگر نیازی به این نداریم که خدا به ما عشق را یادآوری کند!

تمام این رویکردهای خدا محور با این مسئله مواجه اند که مثال هایی وجود دارند که ادعای آنها را نقض می کنند. مثلا بدون پیش فرض گرفتن قادر، دانا و توانای مطلق بودن خدا، زندگی افرادی چون انیشتین، کارل مارکس و ریچارد داوکنیز معنای خود را خواهد داشت. آنها در مقابل چنین استدلال می کنند که خدا معنای زندگی فرد خداپرست را عمق می بخشد. اما چه تفاوتی بین معنای عمیق یا معنای سطحی وجود دارد؟! چه معیاری می تواند این را مشخص کند؟ و چرا می بایست حتما به هستی روحانی قائل باشیم تا برای زندگی معنا بیابیم؟

برای پاسخ به این پرسش ها، ماوراء الطبیعه گرایان ممکن است یک گام به عقب بردارند و به این بپردازند که چه چیزهایی باعث می شود فقط خدا قادر باشد به زندگی معنا ببخشد. کمال خدا از منظر الهیات، آن چیزی است که او را از همه ی موجودات دیگر مجزا می کند. به بیانی دیگر خدا می بایست ویژگی هایی داشته باشد که در جهان مادی یافت نمی شود. این ویژگی های منحصربه فرد روحانی می بایست به زندگی معنا ببخشند. به این ترتیب، کمال به ویژگی هایی چون بی آلایشی، تغییرناپذیری و ازلی بودن نیاز دارد که تنها در عالم روحانی یافت می شوند. و شاید کمال انسان در به تحقق رساندن هدف خدا در عشق بی دریغ به دیگران یا قربانی کردن خود برای دیگران یافت شود یا شاید در چیزهای دیگر!

از طرفی، در رویکرد خدا محوران خدا کاملا با انسان تفاوت دارد و ویژگی هایی را دارد که انسان نمی تواند همه را در خویش بگنجاند. با این توصیف، ما چگونه می توانیم ویژگی های موجودی را کسب کنیم که حتی توانایی درک و شناخت این ویژگی ها برای انسان فانی ممکن نیست؟ آیا در بی آلایشی، تغییرناپذیری و ازلی بودن هدفی نهفته است؟ آیا انسان می تواند تغییرناپذیر، ازلی و بی آلایش باشد؟ اصولا ما چگونه می توانیم از خدا تقلید کنیم وقتی از حوزه ی درک مادی ما خارج است؟ چگونه انسان مادی و فانی می تواند به چنین کمالی دست یابد؟ بنابراین چگونه می تواند بدون کمال به معنای زندگی دست یابد؟ و چگونه و چرا می بایست تنها کمال به زندگی انسان معنا ببخشد؟ !


نظریات روح محور و معنا

روح محوران بر این باورند که معنای زندگی انسان به واسطه ی ارتباط با چیزی جاودان و معنوی به نام روح حاصل می شود و تا وقتی انسان زنده است در کالبد اوست و پس از مرگ انسان نیز بقا خواهد داشت. اگر فردی فاقد روح باشد یا به هر دلیل نتواند رابطه ی مناسب را با روح ایجاد کند در دستیابی به معنای زندگی نیز شکست خواهد خورد. در این رویکرد دو استدلال وجود دارد. اولین استدلال مدعی است برای دستیابی به معنای زندگی می بایست کاری انجام گردد که ارزش انجام شدن داشته باشد و هیچ کاری ارزشمند نخواهد بود مگر اینکه فرد بتواند تغییری ماندگار در جهان ایجاد کند. برای رسیدن به این منظور، به چیزی ماندگار و معنوی نیاز داریم که همانا روح است. با توجه به آنچه گفته شد برای رسیدن به معنای زندگی ما به داشتن تاثیری ماندگار نیاز داریم که تنها به واسطه ی روح امکان پذیر است. دومین رویکرد اما معتقد است که برای رسیدن به تاثیری ماندگار نیازی نیست که فرد جاودانه باشد، اگر وی همواره خداوند جاودانه را در یاد داشته باشد. یکی از مهم ترین استدلال های روح محوران این است که روح برای تحقق عدالت کامل ضروری است و بنابراین به واسطه ی روح زندگی فرد معنا می یابد. فرض کنید که زندگی چقدر بی معنا خواهد بود اگر بدکاران به سعادت برسند ولی نیکوکاران رنج ببرند، در حالی که نه دنیایی دیگر وجود داشته باشد، و نه خدا یا کارمایی که بتوانند تمام بی عدالتی های جهان را برطرف کند. این استدلال هم استدلال ضعیفی است . برای مثال اگر زندگی پس از مرگ برای اصلاح کردن بی عدالتی های جهان مادی موجود است، چرا نیازی به جهان ابدی وجود دارد؟ یکی از قوی ترین استدلال روح محوران اهمیت ارزشمندی کمال برای رسیدن به معنای زندگی است. به این معنا که برای کسب معنای زندگی می بایست به کمال رسید و برای دستیابی به کمال می بایست چیزی فناناپذیر و ابدی مانند روح وجود داشته باشد تا زندگی فرد معنا یابد. در این صورت، فرد برای رسیدن به کمال و تاثیری ماندگار می بایست واجد ویژگی هایی باشد که فراتر از دنیای مادی و لذت جسمانی باشند و چه فضیلتی بالاتر از فناناپذیری وجود دارد! ولی اگر معنای زندگی به فناناپذیری و نامتناهی بودن بستگی دارد، این پرسش بی پاسخ می ماند که چرا فناناپذیری لزوما به داشتن روح وابسته است. آیا ناممکن به نظر می رسد که بتوان هوشیاری فرد دیگر یا داده های اطلاعاتی را با روح جایگزین کرد و فرضا آن را به طوری نامتناهی در بدن های مختلف تعبیه کرد؟ چرا روح است که به زندگی اهمیت و معنا می بخشد؟ در پاسخ به این سوال کسانی مانند توماس اکویناس و لئو تولستوی و برخی از متفکران معاصر دینی معتقدند که فرد می بایست روح داشته باشد تا زندگی او معنا یابد که در وحدتی با خدا و عالم روحانی ( فرضا بهشت) شکل می گیرد. احتمال دیگر نیز ممکن است چنین باشد که افتخار می بایست از چیزی الهی حاصل گردد که به خودی خود روحانی است و این چیزی نیست جز روح.

ولی استدلال های طبیعت گرایان، این ادعا که معنا از ازلی بودن و روح حاصل می شود، در تضاد قرار دارد. کارهای بزرگ، خواه اخلاقی، زیبایی شناسانه یا هوشمندانه به نظر می رسند به زندگی معنا می دهند، بدون در نظر گرفتن این امر که انسان موجودی فانی است یا ابدی. تمام چنین نظریات روح محور یا خدا محور به دنبال استانداری والا، کمال و مانند این هستند. اما پرسش اینجاست که چرا می بایست تنها امر متعالی، ایده آل و کامل! به زندگی انسان معنا ببخشد؟!


طبیعت گرایی و معنا

طبیعت گرایان برخلاف ماوراءالطبیعه گرایان که معنای زندگی را در عالم روحانی می یابند، معتقدند معنای زندگی در شناخت جهان توسط علم حاصل می گردد. در این خصوص، دو موضوع مورد بحث هستند. آیا ذهن انسان معنای زندگی را می سازد یا اینکه استانداردهایی برای معنا وجود دارند که بین انسان ها تغییرناپذیر هستند؟ سوبژکتیویست ها معتقدند که هیچ استاندارد ثابتی برای معنا وجود ندارد زیرا معنا به سوبژکتیویته وابسته است، به بیانی دیگر، معنا به عواملی در ایندیوجوال فرد بستگی دارد مانند امیال و خواسته ها و انتخاب ها. وقتی چیزی برای فردی معنا دارد بدین معنی است که او این امر را باور دارد. ابژکتیویست ها در مقابل، معتقدند که استانداردهای تغییرناپذیری برای معنا وجود دارند که از ذهن مستقل هستند؛ به این معنا که صفتی واقعی وجود دارد، صرفنظر از اینکه ابژه ی شناخت ذهن یک سوبژه ی شناسنده باشد.


سوبژکتیویسم و معنا

از منظر سوبژکتیویسم، به تعداد هر سوبژه، معناهای متفاوتی نیز برای زندگی وجود دارد و معنا به این امر وابسته است که هر شخص چه چیزی را در ذهن خود ارزشمند می داند. برای نمونه می توان چند مورد را برشمرد که زندگی را معنادار می کنند: به دست آوردن اقتدار از خلال حوادثی که برای فرد روی می دهند. دستیابی به اهداف سطح بالا. انجام کارهایی که فرد عمیقا به آنها باور دارد و یا مراقبت کردن و عشق ورزیدن به دیگری. سوبژکتیویسم در قرن بیستم مسلط بود ولی در عین حال اگزیستانسیالیسم، پوزیویتیسم، پراگماتیسم، انسان گرایی و noncognitivism نیز نفوذ بسیاری داشتند. اما در اواخر قرن بیستم رویکردهایی رایج شدند که بر ارزش های ابژکتیو تکیه داشتند و در نتیجه نفوذ سوبژکتیویسم در حیطه ی معنای زندگی از سه دهه پیش تاکنون بسیار کاهش یافته است.

در آغاز، بسیاری از نظریه پردازان سوبژکتیویسم را پذیرفتند زیرا آلترناتیوهای مطلوب تری وجود نداشت. آنها معتقد بودند که ارزش به طور عام و معنا به طور خاص وجود دارند. اما آنها نمی توانستند ببینند که این ها در چیزی مستقل از ذهن جای گرفته باشند، آیا طبیعی هستند، غیر طبیعی هستند یا فراطبیعی؟ اما در مقابل چنین امکان هایی مشخص شد که پرسش معنای زندگی، پرسش آن چیزی است که مردم معنا دار می یابند یا چیزی که از زندگی طلب می کنند. مباحثاتی فرااخلاقی در حوزه ی هستی شناسی، متافیزیک و فلسفه ی زبان برای بررسی سوبژکتیویسم ضروری هستند. دراینجا دو استدلال مشخص برای سوبژکتیویسم وجود دارند. 1- سوبژکتیویسم قابل قبول است هنگامی که ما زندگی معنادار را معتبر بدانیم. اگر زندگی فرد معنادار باشد تاجایی که او آن را با اعماق وجود خویش هماهنگ بداند، آنگاه ما می توانیم بپذیریم که رضایت نیازها و خواسته های معینی در فرد از منظر او معنای زندگی را تشکیل می دهند. 2- معنا به طور شهودی و مستقیما در از دست دادن خود حاصل می شود، به این معنی که چنین معنایی با کنش یا تجربه یکی می گردد. اما می توان علیه این استدلال ها استدلال کرد چراکه هر دو استدلال از ارزش ابژکتیو چشم پوشی می کنند هم در فرایند درک فردی از معنا و هم در از دست دادن خود.


ابژکتیویسم و معنا

ابژکتیویست های طبیعت گرا معتقدند معنا توسط چیزی مادی شکل می گیرد که مستقل از این امر است که ما می توانیم در ذهن خویش باورهای درست یا غلط داشته باشیم. آنها بر این باورند که به طور قطعی وضعیت هایی ارزشمند، ذاتی و نهایی وجود دارند که معنا را به زندگی افراد اعطا می کنند نه به این دلیل که این وضعیت ها انتخاب شده، خواسته شده یا باور شده است و نه به این دلیل که خدا آنها را مقرر کرده است.

اخلاقیات و خلاقیت از جمله کنش هایی هستند که به زندگی فرد معنا می دهند درحالی که مانیکور کردن ناخن یا خوردن غذا این طور نیستند. از نظر ابژکتیویست ها اموری مثل اخلاقیات و خلاقیت صرف نظر هر فاکتوری اموری باارزش هستند در حالی که خوردن غذا یا مانیکور کردن ناخن فاقد این ارزش هستند.

یک ابژکتیویست "اصیل" کسی است که می اندیشد ابژه ی حالات ذهنی یک فرد بودن هیچ نقشی در این امر ندارد که زندگی فرد با معناست. اما نسبتا تعداد بسیار کمی از ابژکتیویست ها اصیل هستند. بسیاری از ابژکتیویست ها معتقدند که زندگی انسان ها تنها با فاکتورهای ابژکتیو معنادار نمی شوند بلکه فاکتورهای سوبژکتیوی مانند شناخت، محبت و عواطف در معنا بخشیدن به زندگی نقش مهمی دارند. چنانچه سوزان ولف "Susan Wolf"در جمله ی کوتاهی می نویسد" معنا هنگامی ایجاد می گردد که جاذبه ی سوبژکتیو با جذابیت ابژکتیو روبرو می شود. " این نظریه بر این دلالت می کند که هیچ معنایی به زندگی فرد افزوده نمی شود اگر او صرفا به آن باور داشته باشد، از آن رضایت داشته باشد یا نگران این باشد که بی ارزش است. برای مثال از این جهت فایده گرایان در رابطه با معنا ابژکتیویست هایی اصیل محسوب می شوند. در نگاه آنها اگر شخص سود بیشتری به دیگران برساند زندگی اش پرمعناتر است، صرفنظر از این که آیا فرد از سود رساندن به دیگران لذت می برد یا عمیقا به این کار باور دارد یا خیر.

همانطور که از آغاز گفتیم ابژکتیویست ها اخلاقیات، خلاقیت و نیز بعضا زیبایی شناسی را اموری می دانند که فی النفسه معنا دارند. همچنین فراتر رفتن از مرزهای خود، برخورداری از ویژگی های متعالی انسانی، ترویج خوبی های غیرلذت گرا مانند دوستی، زیبایی و دانش، توسعه ی طبیعت عقلانی به روش هایی منحصربه فرد، از بین رفتن از خودبیگانگی و افزوده شدن بر خودمختاری فرهنگی و اجتماعی انسان، حدنهایی قدرت، پیچیدگی و عشق بی دریغ به دیگری... نیز مواردی هستند که از منظر بسیاری به گونه ای ابژکتیو به زندگی انسان معنا می بخشند.

یکی از نقدها به چنین رویکردی این است که آیا ما قادر هستیم در تمام حالت، تجریبات و روابط از موارد ذکر شده به اصول مشخصی دست یابیم یا خیر. بسیاری معتقدند که تلاش برای دستیابی به چنین اصولی بیهوده و بیجاست. نقد دیگر این است که ما چگونه قادر خواهیم بود کل زندگی مان را به ظرفی از موقعیت ها و حالات پرمعنا تبدیل کنیم؟ در حالی که زندگی از بخش های مختلف تبدیل می شود و بخش اعظمی از کل زندگی تکرار است و در این تکرارهای بی معنا هیچ معنایی یافت نمی شوند! در عین حال برخی معتقدند که تنها چیزی که به زندگی معنا می بخشد خودِ زندگی به مثابه ی کل است و نه بخش هایی از آن. اما به راستی چه چیزهایی حامل نهایی معنا هستند؟


نهیلیسم و معنا

نهیلیست ها معتقدند که معنایی برای این زندگی وجود ندارد. برخلاف ماوراء الطبیعه گرایان که خدا یا روح را منشا معنای زندگی می دانند، آنها به وجود روح یا خدا باور ندارند. برای مثال آلبر کامو با بیان این عبارت که " عدم وجود زندگی پس از مرگ و فقدان خدایی که جهان را با نظم و عقل الهی آفریده، معنای زندگی را نابود می کند"، یکی از نهیلیست ها محسوب می شود.

البته تمام استدلال های نهیلیست ها به بی اعتقادی به خدا یا روح محدود نمی شود. برای نمونه بسیاری از متفکرین پیرو شوپنهاور معتقدند که زندگی ما فاقد معناست زیرا ما همواره ناراضی هستیم، هم وقتی که در حال جستجوی آن هستیم و هنوز به دست اش نیاورده ایم و هم زمانی که آن را به دست آورده ایم و از آن خسته شده ایم. برخی از نهیلیست ها نیز معتقدند که هنگامی که اصول ثابت اخلاقی وجود ندارد که بتواند اخلاقیات را به طور کامل تحقق بخشد، جهان بی معنا خواهد بود. این درحالی است که برخی از فلاسفه مانند کانت معتقدند که اصول کلی اخلاقی لازم اند و برخی دیگر مخالف آن بوده اند. از سوی دیگر، در پی پژوهش های معاصر در فرااخلاق، برخی باور دارند که چنین سیستم های ثابت اخلاقی وجود دارند. نهیلیست ها مباحث دیگری را نیز در باب چرایی فقدان معنا مطرح کرده اند که بازگویی آن از حوصله ی این مقاله خارج است.

تاکنون معنا را مختصرا از رویکردهای گوناگون بررسی کردیم. اینکه آیا می توان با اعتقاد به وجود خدا یا روح یا امری ماورائی به زندگی پرمعنا دست یافت؟ آیا علم زندگی را معنا می بخشد؟ آیا انتخاب اهداف ارزشمند معنای زندگی ما را شکل می دهند؟ آیا جست و جوی فضیلت به زندگی ما معنا می بخشد؟ آیا معنا آن چیزی است که ما در ذهن خود می سازیم و بنابراین به تعداد هر سوبژه معناهای متفاوتی وجود دارند؟ آیا اگر انسان از انجام کارهایی که می کند رضایت داشته باشد بدین معناست که به معنا دست یافته است؟ آیا اموری ارزشمند مانند عشق، اخلاقیات، خلاقیت، سود رساندن به دیگرن، ایثار و غیره وجود دارند که خودشان به خودی خود واجد معنا هستند صرف نظر از اینکه ذهن ما آنها را ارزشمند می داند یا خیر؟ آیا خود زندگی به خودی خودی معنای خویش را در خود نهفته دارد؟ و یا آیا جست جوی هر معنایی برای زندگی بیهوده است؟

معنا بی تردید نمی تواند از خدا، روح یا اموری ماورائی ناشی شود. همچنین علم نیز گرچه دریچه ی شناخت بشر را افزایش می دهد، اما قادر نیست به خودی خود به زندگی انسان معنا بخشد. تصور کنید که ما سعی داشته باشیم یافته های علمی را معنای زندگی مان تلقی کنیم! همچنین، هیچ مفهوم پیشینی وجود ندارد که فی النفسه واجد معنا باشد و بدین ترتیب قادر باشد به زندگی انسان معنا ببخشد. از این رو اخلاقیات، خلاقیت، عشق، فضیلت و ... نیز نمی توانند به طور پیشینی معنای زندگی را شکل دهند. از سوی دیگر این ادعای سوبژکتیویست ها را نیز نمی پذیرم که معنا به کثرت تعداد سوبژه ها متکثر است و وابسته به ذهن سوبژه هاست. اگر چنین باشد که معنا تنها در ذهن وجود دارد و هرآنچه سوبژه معنای زندگی تلقی کند، معنا خواهد بود، سعی ما برای جست و جوی معنا و دستیابی چیزی به نام معنای زندگی، آب در هاویدن کوبیدن خواهد بود چون ما نمی توانیم به تکثر معنا از منظر میلیاردها سوبژه ی درحال شدن در جهان دست یابیم. برای مثال اگر فردی معنای زندگی خود را در استثمار و آزار دیگران برای منافع خویش، یا برعکس، قربانی کردن امیال و اهداف و زندگی خود پندارند، هر دو فرد به معنای زندگی دست یافته اند و هر نقطه نگاه به یکسان قابل توجیه است! به علاوه، این گزاره نیز که رضایت انسان از انجام کاری مترادف با معنای زندگی اوست، نمی توان معنای زندگی در نظر گرفت، زیرا رضایت با معنای زندگی متفاوت است. در این میان شاید نهیلیسم از دیگر رویکردها واقع بینانه تر به جهان بنگرد.

معنای زندگی امری پیشینی یا ماهوی نیست بلکه مفهومی است که در پروسه ی دیالکتیکی تاریخ بشر توسط وی ساخته و برساخته می شود، از این رو در روند تاریخ شکل های گوناگونی به خود گرفته است. از این رو برخلاف سوبژکتیویست ها که معتقدند که ذهن سوبژه است که معنا را می سازد، یا برخلاف ابژکتیویست ها که معتقدند برخی وضعیت های اصیل و ارزشمند وجود دارند که صرفنظر از سوبژکتیویته ی فرد، معنابخش هستند، پروسه ی برساخته شدن معنا پروسه ای تاریخی است. ضرورت های مادی و نیازهای انسان در برهه های مختلف، شرایط مادی و انضمامی هر دوران، چگونگی روابط کار و تولید، چگونگی ساختارهای گوناگون اجتماعی اعم از ساختار اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... و ساختارهای ذهنی افراد دست به دست یکدیگر داده و بستری را مهیا می کنند که معنای زندگی ساخته و معنا تلقی گردد. بنابراین معنا از سنتز حاصل از تضاد ذهن سوبژه ها و جهان عینی ساخته می شود. سنتزی که از سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم حاصل می شود.

با این نقطه نظر اگر بخواهیم چگونگی شکل گیری معنا را به بیانی ساده و به طور خاص در زندگی یک انسان نشان دهیم این گونه خواهد بود: محیط خانواده، جامعه، ساختار اقتصادی و سیاسی، ساختار فرهنگی و روانی و تمام روابط ما با دیگران در جهان مادی از آغاز تولد، بستر شکل گیری معنای زندگی را برای ما مهیا می کنند. اما این بدان معنا نیست که ما در این فرآیند نقشی منفعل داریم و تنها پذیرنده ی داده هایی هستیم که از جهان بیرون از خود دریافت می کنیم، خیر. ما از لحظه ی تولد خویش تا مرگ در رابطه ای دیالکتیکی و تنگاتنگ با جامعه و شرایط مادی خویش هستیم که به تغییر مدام سوبژکتیویته ی ما و جهان پیرامون مان می انجامد. در طی این رابطه، به همان میزان که برآنیم تضادهای ذهن مان را با جهان عینی برطرف کنیم، متقابلا بر جهان عینی تاثیری گذاشته و آن را دگرگون می کنیم و این پروسه ای بی پایان است. در این فرآیند شدنِ مداوم، معنای زندگی نیز با ما ساخته و بازساخته می شود، سنتزی که حاصل اراده و کنشگری ما در جهان عینی خواهد بود. چراکه ذهن و بدن ما خواهان آزادی، برخورداری از مواهب زندگی و رشد پتانسیل های نهفته ی خویش است و برای دستیابی به آن جهان مادی را تغییر می دهد. اما آیا هنگامی که معنا را سنتزی حاصل اراده و کنشگری سوبژه ی مبارز و واقعیت عینی قلمداد می کنیم، زندگی و دغدغه های کسانی را که به هر دلیلی در طی زندگی خود کنشگری سیاسی و عاملیت محسوسی اتخاذ نمی کنند و زندگی شان صرفا به بقا و مشغله های روابط شخصی شان سپری می گردد، فاقد معنا ندانسته ایم؟ و در این صورت ادعا نمی کنیم که کنشگری آگاهانه ی سوبژه برای تغییر جهان مادی، امری فی النفسه معنادار است؟! اما آیا در کنش آگاهانه ی سوبژه برای تغییر جهان معنایی بس شگرف نهفته نیست!
...................................................................
منبع اینترنتی این پست:http://riskaa.blogfa.com/post-76.aspx
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 167 نظرات: 0
بااینکه برخی خصوصیات افراد خودشیفته شبیه به اعتمادبه‌نفس به نظر می‌رسد اما به هیچ وجه یکسان نیستند.
خودشیفتگی از مرزهای اعتمادبه‌نفس سالم عبور می‌کند و به خودگرایی صرف تبدیل می‌شود که مدیریت شما را به خطر می‌اندازد.

در چنین شرایطی به جای اینکه فردی بااعتمادبه‌‌نفس سالم به نظر برسید که برای زیردستانتان جذاب است، فردی متکبر و پرمدعا به نظر خواهید رسید. حق همه چیز را از آنِ خود می‌دانید، به دیگران با دید تحقیرآمیز نگاه می‌کنید و آنها را پایینتر از خودتان می‌دانید.
و زمانیکه رفتاری در خور آنچه خودتان می‌خواهید دریافت نکنید، بسیار عصبانی و پریشان خواهید شد.

چطور می‌توانید بین اعتمادبه‌نفس سالم و خودشیفتگی تمایز قائل شوید؟ در زیر به ۱۰ علامت هشدار اشاره می‌کنیم.
بااینکه همه ما شاید خصوصیتی از خودمان در این لیست مشاهده کنیم اما اگر بیشتر از ۵ مورد از این علائم را در خودتان می‌دیدید،
می‌تواند نشانه خودشیفتگی شما باشد و باید سعی در تغییر رویه خود کنید.

۱۰ نشانه خودشیفتگی

• باور اینکه شما بهتر از دیگران هستید.
• خیالپردازی درمورد قدرت، موفقیت و جذابیت خود.
• بزرگ جلوه دادن دستاوردها و استعدادهای خود.
• انتظار تحسین و تمجید مداوم دیگران را داشتن.
• باور اینکه فردی خاص هستید و رفتار کردن بر طبق این باور.
• درک نکردن احساسات و عواطف دیگران.
• تحقیر کردن کسانیکه از خودتان پایینتر می‌دانید.
• حسادت کردن به دیگران. باور اینکه دیگران به شما حسادت می‌کنند.
• داشتن اهداف غیرواقعبینانه.
• داشتن اعتمادبه‌نفسی شکننده. به شدت آسیب‌‌پذیر بودن.

برگرداندن تعادل
اگر موارد زیادی از این علائم درمورد شما صدق می‌کرد، توصیه‌هایی برای برگرداندن تعادل شخصیتی‌تان برایتان داریم.

فروتنی را تمرین کنید. قبل از گرفتن هر تصمیم مهم، سه سوال از خودتان بپرسید.
«آیا نیرو و انرژی لازم برای این تصمیم را وقف آن کرده‌اید؟»، «آیا کسی را دارم که در مواقعی که اشتباه کردم به من گوشزد کند؟»،
«آیا من بهترین کسی هستم که می‌تواند این کار را انجام دهد؟»

کنجکاو باشید. به خودتان اجازه دهید چیزهایی که فکر می‌کنید، احساس می‌کنید و باور دارید که درست است را امتحان کنید.
یادتان باشد که از شما انتظار نمی‌رود که همه چیز را در مورد همه چیز بدانید. همچنین به دنبال واقعیت باشید.
این خلاء بین درک شما و واقعیت را پر می‌کند.

همدردی با خود را تمرین کنید. در عین اینکه به درستی با واقعیت روبه‌رو می‌شوید، با خودتان مهربان باشید. همچنین، مراقب باشید.
تمرین کنید که در زمان حال زندگی کنید. این باعث می‌شود وارد همه تجربیات زندگی نشوید.
ملاحظه‌کار بودن صدای خودشیفتگی درون مغزتان را خاموش می‌کند و می‌توانید دنیا را خوب ببینید. وجه اشتراکات خود با دیگران را تشخیص دهید.

اجازه ندهید خودشیفتگی کارایی شما را بعنوان یک مدیر محدود کند. برای گرفتن بهترین نتیجه، حواستان به همه چیز باشد.

مردمان نت
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 153 نظرات: 0
شخصیت افراد با خصوصیات، رفتارها، افکار و احساسات آنها تعریف می‌شود. این جنبه‌ها از کودکی شروع به شکل گرفتن می‌کند
و با بزرگ شدن فرد و بالغ شدن او تقویت می‌شوند و قالب می‌گیرد.

مسئله مهمی که باید به خاطر داشته باشید این است که شخصیت شما، صرفنظر از چیزی که الان هست، قابلیت تغییر و رشد دارد.
اهمیت درک این مسئله این است که از همین امروز هم می‌توانید برای تغییر شخصیتتان اقدام کنید و این یعنی اگر تصور می‌کنید
جنبه‌ای از شخصیتتان نیاز به رشد یا تقویت شدن دارد، می‌توانید برای آن تلاش کنید.

اما چرا رشد و تقویت شخصیت اهمیت دارد؟ نکات زیر شما را در درک این مسئله یاری می‌کند:

شخصیتتان به شما کمک می‌کند روابط خصوصی محکمی بسازید

تا بحال به این فکر کرده‌اید که چرا بعضی افراد دوستان زیادی دارند و بعضی دیگر هیچ دوستی ندارند؟
یا اینکه چطور بعضی‌ها می‌توانند خیلی راحت در جمع‌های اجتماعی شرکت کرده و خود را با آن وفق دهند اما بعضی دیگر این توانایی را ندارند؟
علت آن نوع شخصیت این دو گروه افراد است. بعضی شخصیت‌هایی بسیار دوست‌داشتنی دارند و بعضی شخصیتی سخت‌تر دارند که باعث می‌شود دیگران از آنها دوری کنند. اگر در یک مهمانی به آدم‌ها بیشتر دقت کنید، خواهید دید که کسانیکه همیشه لبخند می‌زنند و برای وارد صحبت شدن با دیگران قدم برمی‌دارند، مایه سرزندگی مهمانی‌ها هستند و آنهایی که ترجیح می‌دهند گوشه‌ای بنشینند، همیشه تنها هستند.

در زندگی خانوادگی، اینکه چطور با همسرتان، والدینتان یا فرزندانتان برخورد می‌کنید هم به نوع شخصیت شما بستگی دارد.
بااینکه عشق به خانواده هیچ شرط و شروطی ندارد اما زمان‌هایی هست که مشکلاتی ایجاد می‌شود
و نحوه برخورد شما با هرکدام از آنها بر روابط شما با خانواده تاثیر می‌گذارد.

اگر وقتی در جمعی هستید برای حرف زدن خجالت بکشید، این یعنی اعتمادبه‌نفس ندارید.
اگر روابطتان با خانواده خیلی خوب پیش نرود، یعنی قادر به گفتگوی درست و اعتماد کردن نیستید.
همه اینها اگر برای تقویت و بهبود شخصیتتان تلاش کنید، تغییر خواهند کرد.

شخصیت شما تعیین‌کننده موفقیت کاری شماست
بروز مشکلات در محل‌کار مسئله‌ای طبیعی است، از چیزهای ساده‌ای مثل ماندن در ترافیک گرفته تا مشکلاتی استرس‌زا مثل سر رسیدن ضرب‌العجل‌های پروژه‌های مختلف و همچنین حفظ روابط خوب با مدیران و همکاران. بااینکه اکثریت ما ظرفیت ذهنی برای کنار آمدن با مسئولیت‌هایی که به ما محول می‌شود را داریم اما در هوش احساسی لازم که به همان میزان اهمیت دارد، با کمبود مواجه هستیم.

همانطور که احتمالاً می‌دانید، هوش احساسی با شخصیت کاملاً مرتبط است. به همین دلیل است که رشد شخصیت نقش بسیار مهمی در توانایی فرد برای موفقیت در زمینه کاری خود دارد. اگر زود خسته شوید و توانایی برخورد با استرس‌هایی که در پیشامدهایی کاری برایتان اتفاق می‌افتد را نداشته باشید، خیلی راحت در شرایط سخت دلسرد خواهید شد.

ازآنجا که شخصیت شما نحوه برخوردتان با دیگران را تعیین می‌کند، اینکه بدانید چطور باید گفتگو و ارتباطی موثر داشته باشید،
یا حتی چطور خوب و مناسب لباس بپوشید، به بالا رفتن شما از نردبان موفقیت کمک شایانی خواهد کرد.

رشد شخصیت به پیشرفت شما در زندگی کمک می‌کند
در روند رشد، از کودکی تا بزرگسالی، غفلت از توانایی‌هایتان، پیشرفتتان را به تاخیر می‌اندازد و درنتیجه دیگر قادر به استفاده تمام و کمال از ویژگی‌های خاص خودمان نخواهیم بود.

خوشبختانه با رشد دادن شخصیت، می‌توان کاری برای رفع این مشکل کرد. هرچقدر هم که فکر کنید آدم عادی هستید، می‌توانید خصوصیات و رفتارهای خود را اصلاح کرده و بدرخشید. همیشه می‌توانیم شخصیتمان را به چیزی تبدیل کنیم که در همه عرصه‌های زندگی موفق شویم.

اینها تنها چند دلیل برای اهمیت رشد و بهبود شخصیت بود. به طور خلاصه، رشد دادن شخصیت به رفع مشکلاتی که در خانه و محل‌کار داریم تا حد زیادی کمک می‌کند و موجب می‌شود در تلاش برای رسیدن به موفقیت، بهتر عمل کنیم.

هیچوقت برای تغییر کردن دیر نیست. سنتان هر چقدر که باشد، در هر سطحی از کارتان هم که باشید،
هنوز هم می‌توانید عملکردی بهتر و شخصیتی مطلوب‌تر داشته باشید.

مردمان نت
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 218 نظرات: 0
آیا می‌دانید چطور می‌توانید کاری کنید که او همیشه خواهانتان باشد؟ ممکن است شما ۲۴ ساعت به فکر شوهرتان باشید اما آیا او هم همینطور است؟

با این نکات ساده یاد بگیرید شوهرتان را افسون کرده و کاری کنید که عاشقتان شود و همیشه و در همه حال به شما فکر کند.

شروع یک رابطه جدید همیشه بهترین قسمت آن است. آن شور و هیجان اولیه هیچوقت تکرار نخواهد شد.

اما آیا می‌توانید کاری کنید که آن شور و شوق را برای همیشه نگه دارید؟ آیا می‌توانید کاری کنید که هر روزی که می‌گذرد بیشتر دوستتان داشته باشد؟

چطور می‌توانید کاری کنید که همیشه به شما فکر کند؟

شاید چشمش را گرفته باشید، اما آیا می‌توانید مطمئن باشید بطور دائمی مال شما شود؟ چطور می‌توانید کاری کنید که همیشه شما را بخواهد و برای آنچه که هستید دوستتان داشته باشد؟

مردها تک‌بعدی‌تر از زن‌ها هستند. یا شاید هم چیزها را آنطور که ما می‌بینیم نمی‌بینند.

در زندگی مردها هر موقعیت نمی‌تواند میلیون‌ها جایگزین یکسان داشته باشد.

برای آنها، زنگ نزدن شما خیلی ساده به این معنی است که سرتان شلوغ است و هیچوقت تصور نخواهد کرد که علاقه‌ای به او ندارید.

بنابراین کار شما این است که او را مجذوب خود نگه دارید و کاری کنید که همیشه شما را بخواهد.

با چه سلاحی؟ با اعتمادبه‌نفس و کنترلتان. ما به شما می‌گوییم چطور او را بدون هیچ تلاشی مجذوب خودتان نگه دارید.

# ۱: سر خود را شلوغ کنید. هیچوقت نباید طوری نشان دهید که انگار نشسته‌اید کنار تلفن و منتظر زنگ او هستید، حتی اگر واقعاً اینطور باشد! برای اینکه حواستان را پرت کنید، بیرون بروید، با دوستانتان معاشرت کنید، سرگرمی برای خود داشته باشید.
و دقت کنید که حتماً او از فعالیت‌های شما باخبر باشد و بداند که سرتان شلوغ است. این کار نه تنها او را مجذوب شما نگه می‌دارد، باعث می‌شود وقتی برای او وقت می‌گذارید کلی متشکرتان باشد!

# ۲: هیچوقت نشان ندهید که اذیت می‌شوید. بزرگترین اشتباهی که اکثر خانم‌ها مرتکب می‌شوند این است که مدام شکایت می‌کنند که «چرا دیشبدیروزفلان موقع به من زنگ نزدی؟» اینجور سوال‌ها به جای اینکه باعث شود بیشتر دوستتان داشته باشد، فقط او را دورتر می‌کند. اینکه بگویید، «قبلاًها اینکار را می‌کردی» حتی اوضاع را بدتر هم می‌کند. یادتان باشد، مردها از سوال و جواب کردن در رابطه متنفر هستند.
در ابتدای هر رابطه، شور و هیجان در بالاترین حد است و این باعث می‌شود همیشه دنبالتان باشد. اما رابطه هم مثل هر چیز دیگری پیش می‌رود و به مرحله‌ای می‌رسد که هر دوی شما با هم راحت‌تر می‌شوید و این یعنی لازم نیست دیگر هر چند ساعت یکبار به هم زنگ بزنید تا احساس کنید هم را دوست دارید.

# ۳: احساس خوبی نسبت به خودتان داشته باشید. اگر می‌خواهید بدانید که چطور او را همیشه مجذوب خودتان نگه دارید، لباسی بپوشید که خودتان از آن خیلی خوشتان می‌آید و احساس می‌کنید جذاب می‌شوید. وقتی خودتان احساس جذاب بودن کنید، مطمئن باشید در ظاهرتان تاثیر می‌گذارد.

# ۴: به ظاهرتان توجه کنید. شاید سطحی به نظر برسد اما برای گذاشتن اولین تاثیر یا تاثیرات بر روی طرف‌مقابل الزامی است. خیلی باید از رابطه‌تان بگذرد تا بگذارید شما را در لباسی معمولی یا بدون آرایش ببیند.

# ۵: پیش‌قدم شوید. سرسخت بودن را فراموش کنید و خیلی وقت‌ها خودتان پیش‌قدم شوید. اما نباید این کار را همیشه تکرار کنید. برای اینکه او را همیشه مجذوب خودتان نگه دارید، باید علایق او را در نهایت نگه دارید. پس برایش یادداشت بگذارید و از او بخواهید که در فلان روز همدیگر را ملاقات کنید.

# ۶: به غریزه‌اش رسیدگی کنید. این کاملاً بدیهی است. با تحسین کردن او، چه از ظاهرش و چه از شخصیتش، ایجاد ارتباط چشمی و نگاه‌های نافذ، احساساتش را شکوفا کنید.

ممکن است مردی به شما بگوید که به کمی فضا نیاز دارد و اینکه دوست دارد بدون اینکه به نامزدش فکر کند، زمانی را به خود و دوستان هم‌جنس خود اختصاص دهد اما این همیشه درست نیست. می‌توانید این را پذیرفته و بگذرید. و یا کاری کنید که بدون اینکه حتی از او بخواهید، شما را بخواهد و همیشه دنبالتان باشد.
فقط کافی است که دختری بااعتمادبه‌نفس به نظر برسید و طوری وانمود کنید که خیلی به حضور او نیاز ندارید.

اگر این نکات را رعایت کنید، خیلی زود می‌بینید که چطور او را شیفته خود می‌کنید و همیشه به دنبال خود می‌کشانید.

مردمان
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 138 نظرات: 0
در زندگی روزمره ممکن است اتفاقاتی رخ دهد و یا شرایطی پیش آید که مجبور به گفتن دروغ مصلحتی شویم.
زنان معمولا سعی میکنند با توسل به دروغهای ظریف و بی ضرر برخی موقیعتها را به سود خود تغییر دهند.

دروغ شماره ۱۰ : من تو رو همین جوری که هستی دوستت دارم
آیا واقعا” تصور می کنیـد که او دوست ندارد هیچ تغـیـیـری در شمـا بـوجـود بـیاید؟ هیچ تغییری؟ ممکن است همسرتان خواستار تغییرات زیادی در شـما باشـد
مگـر ایـنکه در ماه عسل بسر ببرید چون در این زمان شما یک مرد کامل برای همسرتان هستید. دیر یا زود او متوجه اشتباه خود خواهد شد.

دروغ شماره ۹: من عاشق رفت و آمد و معاشرت با دوستان تو هستم
گذشته از اینکه دوستان شما تا چه اندازه جالب می باشند، هـمـسرتـان علاقه ای به حضور مداوم آنها در کنار شما ندارد. اگرچه ممکن است در روزهای اول بروز ندهد ولی بالاخره صبرش تمام شده و شما را از این کار منع خواهد کرد.

دروغ شماره ۸: جم و جور کردن خونه را دوست دارم
این هم از آن دروغ هایی است که همسر شما ممکن است در اوایل ارتـباط شـما بیان کند. اینکه “دوست دارم ظرفهای نشسته را بشویم”،
“لبـاسـهای کثیف تو را شسته و اتو کنم”، دیری نخواهد انجامید که این دروغ او نیر برملا خـواهـد شد
و از شـما خــواهد خواست که نوبتی ظرفها را بشویید و زحمت جوربهایتان را خودتان بکشید.

دروغ شماره ۷: من عاشق خانواده تو هستم
اگر مرد خوش اقبـالی باشیـد همـسرتان ممـکن اسـت دروغ نـگـوید که دوست دارد با خانواده شما رفت و آمد کند. اگرچه شاید او از آنها شما متنفر باشد
ولی برای اینکه احساسات شما جریحه دار نشود راستش را نخواهد گفت. برای اینـکه عـلاقه واقـعی همسرتان را نسبت به خانواده خود بفهمید کافی است
به او بگویید که مادرتان بـرای فردا شما را به نهار دعوت کرده و به عکس العمل هـمـسرتان توجـه کنیـد: اگر تمامـی عضلات صورتـش سـفت شـد
و با یـک لبـخـند زوری زیـر لب و آرام گفت “خیلی خوبه” آن وقت نتیجه بگیرید که او کشته مرده خانواده تان نیست.

دروغ شماره ۶: من عاشق ورزش هستم
این هم از آن دروغـهای روزهـای اول زندگی است. او برای ایـنکـه نـشان دهـد با زنهای دیگر متفاوت است و اینکه دارای علایق مشترک با شما میباشد
پا به پای شما جلوی تلویزیون می نشیند و تا دیر وقت فوتبال تماشـا می کنـد ولی بعد از گذشـت چـند ماه شکایتها شروع شده
و متاسفانه دیگر نـخـواهید تـوانسـت با خـیال راحـت بـه تماشای فوتبال بنشینید.

دروغ شماره ۵: از اینکه می گویی چاق هستم اصلا دلخور نمی شوم
فرقی نمی کند که شما چه می گویـید، در هر صورت او عـصبـانی مـی شود. اگر بگویید که خیلی زیبا است متهم میشوید به دروغگویی چرا که او فکر می کند
گفته شما صرفا برای آرام کردن او و نرنجیدن بـخاطر چربــیهای اضـافه اش اســت. از طـرف دیگر اگر اضافه وزنش را گوشزد کنید
قطعا” یک دعوای حسابی در اتاق نشیمن شما رخ خواهد داد.

دروغ شماره ۴: حق با تو است
خیلی وقت ها بحث و جدال شما با همسرتان با این جمله او تمام می شود: “باشه حق با تو ست، تو خیلی بهتر از من می فهمی”.
همسر شما فقط برای بریدن صدای شما این جمله را می گوید در حالیکه هنوز اعتقاد دارد که حق با اوست و کسی که اشتباه می کند
شما هستید و پیش خودش میگوید: ” بالاخره می فهمه که اشتباه می کنه” و سپس به دنبال دلیلی برای توجیه حرفش خواهد گشت.

دروغ شماره ۳: برایم مهم نیست که به زن های دیگر نگاه کنی
اگرچه ممکن است همسرتان برای ایـنـکه وانـمود کند که زن خونسـرد و روشـن فکری است این دروغ را بشـمـا بـگوید اما او دوست ندارد
که شما حتی به یک ماکت زن مو قرمز پشت ویترین مغازه نگاه کنیـد. او مـی خـواهـد که نگاه شـما فقط به او باشد و نه دیگری.
بنابر این اگر او به شما گفت که مهم نیست و اذیت نمی شود هیچ گاه چشمان خود را بیش از اندازه به اطراف منحرف نکنید چون در غیـر این صورت باید
منتـظر ضـربات محکم به سر و صورتتان باشید!

دروغ شماره ۲: پول برای من هیچ اهمیتی ندارد
پول اهمیت ندارد، ولی مقدارش چرا! هر چند ممـکـن اسـت درسـت نبـاشـد که بگوییم همه زن ها موجودی حساب بانکی همسرشان برایشان مهم است
ولی اکثر آن ها دوست دارند که از لحاظ اقتصادی در یک حد متـعادل و رفاه نسبی قرار داشته و دارای استقلال مالی باشند.

دروغ شماره ۱: نگران نباش عزیزم، این برای همه پیش میاد
اکثر مردان در مرحله ای از زندگیشان موقتا دچار ناتوانی جـنـسی می شـوند و اکثر زنان نیز از این موضوع مطـلع هـسـتند.
با این حال این مـساله بـدان مـعنا نیست که همسر شما شاکی و دلـخور نمی شود. این دروغ یـکـی از چـنـدیـن دروغ جنـسـی میباشد
که زنان بـرای جریـحه دار نشدن احساسات همـسرشان بـه آنـها مـی گویند، دروغهایی که خوشبختانه مضر نیستند.
در نـهایت حتـی اگر شـما برای همسرتان یک شریک جنسـی ایـده آل نـباشـید، هـمسرتـان از بین همه مردان شما را انتخاب کرده
بدون اینکه خـوب یا بد بودن آمیزش برایش فرقی داشته باشد.

حال که با دروغهای احتمالی همسرتان آشنا شدید می توانید خودتان را آماده کنید. خبر خوب اینکه آنچه که تا بحال دروغ نامیده شد
فقط پیچاندن های ظریفی می باشند که نه تنها مضر نیستند، بلکه برای تجدید روحیه و تحکیم زندگی شما مفید خواهند بود.
دروغهای مشابهی نیز می گویـنـد کـه دانـسـتـن آنـها خالی از لطف نیست.

منبع سالنامه سلامت
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 155 نظرات: 0
شکل‌گیری یک رابطه عاشقانه جدید برای کسی که قبلاً آسیب دیده، بسیار دشوار است.

اینکه کاری کنید دختری دوستتان داشته باشد به نوبه خود کار سختی است، چه برسد به اینکه قبلاً شکست عشقی هم خورده باشد.
چه قبلاً به او خیانت شده باشد، چه مورد آزار و اذیت قرار گرفته باشد یا به هر طریقی با او بدرفتاری شده باشد،
وقتی در روابط گذشته برای دخترها مشکلاتی پیش آمده باشد، از وارد شدن به یک رابطه جدید بیزار خواهند شد. وقتی بخواهید
در چنین شرایط سختی با دختری ایجاد رابطه کنید، به دست آوردن اعتماد او حرف اصلی را می‌زند.

دستورالعمل
۱. ابتدا باید سعی کنید دوست او شوید. دوستی شما به او کمک خواهد کرد با این شرایط سخت کنار بیاید و به او این امکان را می‌دهد
که شناخت بیشتری نسبت به شما پیدا کند. با خشونت پیشنهادتان را به او تحمیل نکنید، مخصوصاً الان که روحیه آسیب‌پذیر و بسیار شکننده‌ای دارد
و اعتماد کردن برای او مشکل است. درعوض به حرف‌هایش گوش دهید و کم‌کم برای عنوان کردن پیشنهادتان برای یک رابطه جدید پیش روید.

۲. فرصت‌هایی برای بازنگری روابط برای او پیش آورید. لازم نیست همیشه شانه‌ای برای گریه کردن باشید. درمقابل، برنامه‌ای ترتیب دهید
که با کمک دوستانتان ذهن او را از شکست‌ عشقی که داشته است دور کنید. گاهی‌اوقات دادن فرصتی به او برای فراموش کردن موقت آنچه در گذشته بر او گذشته است،
فرصتی ایدآل برای اوست تا دیدگاهی تازه به روابط پیدا کند.

۳. خصوصیات و ویژگی‌های خوب خود را نشان دهید. نمی‌توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خودتان کنید، اما می‌توانید خود را به او بشناسانید.
لازم نیست تظاهر کنید؛ با خودتان صادق باشید و همانی باشید که واقعاً هستید.

۴. نشان دهید با فردی که قبلاً به او صدمه زده است خیلی فرق دارید. اگر قبلاً آسیب دیده است، این احتمال قوی وجود دارد
که دیگر همه مردها را با کسی که قبلاً اذیتش کرده بود مقایسه کند. به او نشان دهید که خصوصیات آزاردهنده آن فرد در شما وجود ندارد.

۵. به او کمک کنید به شما اعتماد کند. این فقط از طریق رفتارها و اعمال شما امکانپذیر است نه حرف‌هایتان. کسی باشید
که بتواند به او تکیه کند. هیچوقت به او دروغ نگویید چون اگر متوجه دروغتان شود، فرصت خود برای اینکه دوستتان داشته باشد را برای همیشه از بین برده‌اید.

مردمان نت
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 146 نظرات: 0
یک مشاور فعال در حوزه خانواده گفت: تامین فاکتورهای بهداشت سلامت روان موجب ممانعت از بروز مشکلات جدی عصبی در زندگی زناشویی زوجین می‌شود.

مشرق، محمدرضا صنم‎یار در خصوص صمیمیت و روابط عاطفی همسران، تصریح کرد: اهمیت روابط زوجین به حدی است

که در نحوه رشد و تکامل فرزندان و در نهایت داشتن یک زندگی مشترک موفق و پایدار کمک می‎‏کند

که البته تقویت روابط عاطفی همسران در شرایطی به دور از بهداشت روان خانواده ممکن نیست.

وی به تعریف سلامت و بهداشت روان پرداخت و خاطرنشان کرد: داشتن احساس آرامش و امنیت درون و همچنین دور بودن از اضطراب، افسردگی و تعارض‎های مزمن روانی است

بعلاوه افزایش شادی در زندگی زناشویی، افزایش امید به زندگی و آینده و همچنین آرامش سه فاکتور اساسی در زمینه تحقق بهداشت روان در خانواده و میان همسران است.

این مشاور حوزه خانواده و ازدواج با اشاره به اضلاع مثلث عشق یا زندگی به عنوان نشان دهنده عوامل افزایش صمیمیت و کیفیت زندگی بیان کرد:

صمیمیت، تعهد و روابط جنسی به عنوان سه ضلع این مثلث به یکدیگر وابسته بوده و اثرات مستقیمی بر هم دارند بنابراین توجه و رسیدگی به هر سه ضلع این مثلث باید جدی گرفته شود.

صنم‏یار با بیان این مطلب که صمیمیت در زندگی زناشویی به تقویت روابط همسران بسیار کمک می‎‏کند، عنوان کرد:

میزان صمیمیت به توانایی همسران برای انتقال روشن، صحیح و مؤثر افکار، احساسات، نیازها و خواسته‏‌هایشان بستگی دارد،

به همین سبب یادگیری و آموزش گام مهمی در فرآیند ایجاد یا افزایش صمیمیت میان همسران محسوب می‌شود.

وی ادامه داد: زوجین معمولاًً با شکایت‎های فراگیر و تعارض‎های حل نشده برای درمان و رفع مشکلات خود به مراکز مشاوره مراجعه می‏کنند

که بسیاری از این تعارض‎‏ها در صورت ایجاد شناخت کافی و مناسب زن و مرد از یکدیگر قابل پیشگیری و رفع است.

این مشاور فعال در حوزه خانواده با تاکید بر اهمیت نقش مشاوره و مطالعه در شناخت تفاوت‏ها و راهکارهای مواجه با آن‏ها، تصریح کرد:

با توجه به این نکته که در حدود 47 درصد از طلاق‎ها بر اثر مشکلات ناشی از تفاوت‏های موجود میان زن و مرد است،

تلاش در راستای رسیدن به تفاهم و تحمل پذیرش تفاوت‌‏های زن و مرد امری ضروری به نظر می‌‏رسد.

وی برقراری ارتباط صحیح همسران با یکدیگر را یکی از راهکارهای تقویت پایه‌‏های زندگی مشترک عنوان و اظهار کرد:

گوش دادن فعال به عنوان یکی از راه‎های مهم و اثربخش در برقراری ارتباط صحیح است که از سه رکن توجه و شنیدن حرف‏‎های طرف مقابل، نگاه به چهره فرد گوینده

و همچنین واکنش نشان دادن به مطالب بیان شده از جانب وی تشکیل می‌شود.


مشرق نیوز
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 136 نظرات: 0
شما بیشتر وقت زمان بیداری‌تان را در کنار کسانی می‌گذرانید که با آنها کار می‌کنید، به همین دلیل درگیر شدن در زندگی همدیگر غیرقابل اجتناب است. طبیعی است که دوستی‌هایی بین شما ایجاد شود و در برخی موارد حتی عشق و عاشقی رخ دهد. سوال این است که چه زمان ایجاد ارتباطی عمیق‌تر با یکی از همکارانتان قابل قبول است؟ وقتی به زندگی همکارانتان نزدیک‌تر می‌شوید، احتیاطات بیشتری را باید پیش بگیرید. باید همیشه به خاطر داشته باشید که تا زمانیکه در آن محیط کار می‌کنید باید این آدمها را ببینید و به همین علت باید با احتیاط پیش بروید.

درمورد دوستی‌های درون محیط‌کار، مراقب کسی که به او اعتماد می‌کنید باشید. وارد کردن دوستان کاری به زندگی خصوصی‌تان کاری پرخطر است که مرز بسیار ظریفی دارد. یادتان باشد که برای کار کردن در آن محیط هستید و دخالت در زندگی خصوصی همدیگر وضعیت کار را برایتان دشوار می‌کند. قبل از اینکه داستان زندگیتان را برای همکارانتان تعریف کنید، مطمئن شوید که نیت آنها برای شما خیر است. آرام آرام در ارتباطاتتان پیش روید و مراقب باشید اطلاعاتی که برای استخدامتان در آن شرکت اهمیت دارد را با افراد نامناسب درمیان نگذارید.

وقتی دوستی‌ها عمیق‌تر می‌شوند چه اتفاقی می‌افتد؟

شما هر روز همدیگر را می‌بینید و هیجان اولیه خیلی زود از بین می‌رود. قبل از اینکه از روی احساس رفتار کنید، موقعیت را ارزیابی کرده و تصمیم بگیرید که این عشق ارزش عواقب آن را دارد. اول اینکه، ضروری است از مقررات و قوانین مربوط به روابط میان‌فردی در شرکت مطلع شوید. بسیاری از شرکت‌ها قوانین سفت و سختی درمورد روابط عاشقانه بین پرسنل خود دارند زیرا تصور می‌کنند این روابط بر بازده شرکت اثر منفی دارد. اگر احساس می‌کنید قوانین شرکت را زیر پا گذاشته‌اید، پیشنهاد ما این است که در موقع مناسب نزد رئیستان بروید و او را از این مسئله باخبر کنید. صداقت همیشه بهترین سیاست است.

از ابراز احساسات در ملاء‌عام خودداری کنید. این نوع رفتار مشکل‌ساز خواهد بود. نشان ندادن چنین رفتارهایی باعث می‌شود شکست رابطه، عواقب منفی بر کار شما نداشته باشد.

اهداف طولانی‌مدت خود با شرکت را ارزیابی کنید. تازمانیکه در آن شرکت جا نیفتاده‌اید و شخصیتتان را ثابت نکرده‌اید، با کسی رابطه نزدیک ایجاد نکنید. سعی کنید همیشه مرزی مشخص بین کار و زندگی‌ شخصی‌تان داشته باشید.

چرا عاقلانه است که با رئیستان وارد رابطه عاشقانه نشوید

یکی از بدترین کارهایی که می‌توانید در محل‌کارتان انجام دهید این است که با رئیستان ارتباط نزدیک و عاشقانه پیدا کنید. بااینکه زمان‌هایی هست که این روابط خوب نتیجه می‌دهند اما در اکثر مواقع فاجعه‌آمیز به پایان می‌رسند. بنابراین چرا عاقلانه است که با رئیستان رابطه عاشقانه پیدا نکنید؟ این دلایل مختلفی می‌تواند داشته باشد که در زیر به آنها اشاره می‌کنیم.

ممکن است رئیستان را در موقعیت بدی قرار دهید.

رئیستان حتماً باید به شخصی دیگر پاسخگو باشد و اگر آن یک نفر شایعاتی درمورد ارتباط شما شنیده باشد، ممکن است رئیستان بخاطر قوانین شرکت در معرض برکناری قرار گیرد. حتی اگر اخراج نشده یا برکنار نشود، باز هم برایشان بد خواهد بود و ارزش حرفه‌ای آنها را پایین خواهد آورد.

ممکن است خودتان را در موقعیت بدی قرار دهید.

در بیشتر مواقع خودتان را در وضعیت بدی در شرکت قرار خواهید داد که مطمئناً دوست نخواهید داشت. احتمالاً مورد حسادت دیگران قرار می‌گیرید

و همچنین باید تحمل شنیدن شایعات و غیبت‌هایی که هیچ پایه و اساسی ندارند را داشته باشید. اگر باوجود همه این مسائل تصمیم می‌گیرید که پیش بروید،

باید برای دفاع از رابطه‌تان همیشه آماده باشید.

رئیستان به طرفداری از شما متهم خواهد شد.

اگر قرار باشد یک پروژه خاص به شما داده شود یا ترفیع بگیرید یا حقوقتان افزایش یابد، ممکن اتس رئیستان به جانبداری کردن از شما متهم شود،

حتی اگر واقعیت نداشته باشد. حتی ممکن است منجر به شکایت رسمی شود که شما و رئیس را فقط بخاطر ارتباط عاشقانه‌تان در وضعیت بدی قرار خواهد داد.

اگر قرار باشد دعوا داشته باشید

این آتش غیبت‌های درون شرکت را تندتر خواهد کرد. اگر با هم کنار نیایید، کار کردن با همدیگر خیلی سخت خواهد شد. خودتان را آماده کنید

که همه اجازه نظر دادن درمورد زندگی عشقی شما را به خود بدهند.

اگر قرار باشد رابطه را تمام کنید

اگر این اتفاق بیفتد، از هر اتفاقی بدتر خواهد بود. کنار هم ماندن برای کار برایتان غیرقابل‌تحمل خواهد شد.

با در نظر داشتن همه اینها، می‌توانید ببینید که برقرار نکردن رابطه عاشقانه با رئیستان بهترین کار خواهد بود، اگر هر دوی شما مجذوب هم شده‌اید

و دوست دارید واقعاً یک رابطه را با هم شروع کنید، بهتر است یکی از شما اول یک کار دیگر برای خود پیدا کند. اگر امکان این وجود نداشت،

تنها کار دیگری که می‌توانید انجام دهید این است که ارتباطتان را از همه مخفی کنید و امیدوار باشید که هیچ کس از این رابطه بویی نبرد.

مردمان نت
ادامه مطلب
نویسنده: فرض اله باقرزاده بازدیدها: 170 نظرات: 0








2018

KHORSHID E SHAB

File engine/modules/dlefa_stats/index.php not found.